Articles on this Page
- 12/21/09--11:16:_چرا
- 12/21/09--11:20:_بچه
- 01/05/10--05:59:_پا درد
- 02/22/10--07:58:_چشم راست
- 04/05/10--05:15:_سکسکه
- 04/14/10--07:41:_کیک تولد
- 09/25/10--06:42:_روماتیسم
- 11/21/10--05:41:_مهد کودک
- 12/07/10--05:58:_مغرور
- 01/30/11--08:16:_رشد
More Channels
- Feb 24: ALPIK - избранное
- Feb 24: femmeactuelle.fr : Loisirs
- Feb 24: OutreachMagazine.com
- Feb 24: Belly Up Aspen: Shows: Movie
- Feb 24: Malaysia Dive Sites RSS Feed
- Feb 22: TheStreet Search RSS Feed:
- Feb 24: Anglican Communion News Service...
- Feb 15: - Latest Popular Stories,...
- Nov 29: Mão Feita - Não tire bife, ok?
- Dec 15: Florida Media & Marketing News
- Nov 28: californiaXXcodes's Xanga
- Nov 18: die wunderbare Welt der Zähne
- Nov 28: - - on LOOKBOOK.nu
- Feb 16: Vos Blythes
- Nov 20: Comments for Dannie's Thoughts
- Nov 29: PEACE DISCO (peacedisco.promodj.ru)
- Nov 29: DJ A.S.
- Nov 29: Abnamro.nl Website Profile Update
- Nov 29: WoW Insider
- Nov 29: Kommentare für ...then we take...
- Nov 29: etherea's Loved Tracks
- Nov 29: turquiosebeads11's Xanga
- Dec 5: Twitter / Favorites from...
- Nov 29: Dernières infos de : Départ en...
- Nov 28: WordPress.com en Español
- Dec 5: Twitter / Mattharperbikin
- Nov 28: LoLo20's Xanga
- Nov 18: Vtxm's Blog
- Dec 21: 幼稚園弁当 ~自己満...
- Jan 26: TradeXpro.com - Guide Holiday...
- Nov 29: Dinner and a Drink (Arumi, Savin...
- Nov 29: JimongPinoy, ngayon mas seryoso,...
- Nov 29: Comentarios en: La ley del miedo...
- Dec 25: Развлечения -...
- Nov 29: Dmitriy Manjula (Manjula.pdj.by)
- Nov 29: e-swastya
- Nov 18: Juegos
- Dec 10: nicole-gauthier's Recently...
- Feb 23: Twitter / netpersuasion
- Nov 29: Don't Miss
- Dec 29: ガトゥ・ハロゥ
- Nov 29: 公益活动
- Feb 23:
- Nov 29: Last 25 matches for cMeli
- Jan 19: Twitter / jolintan
- Feb 18: Nouvelles - Accueil - Laurentienne
- Nov 29: The Infinite Dial
- Feb 22: Cher Monde, c'est moi.
- Jan 22: Twitter / CIFState
- Nov 18: Comments on: So if You Meet Me...
|
|
Are you the publisher? Claim this channel |
|
Channel Description:
Latest Articles in this Channel:
عزيزم
هر وقت ازش يه چيزي مي پرسم
مثلا ميگم:غذا مي خواي؟
ميگه نه
مي گم:چرا؟
اونم ميگه :چرا.
خيلي ناز ادا ميكنه
دلم مي خواد بخورمش اين جيگرو
چهارشنبه۲۵/۹/۸۸ از شيراز برام مهمون اومد
بيچاره ها اومده بودن برن دكتر براي اين كه بچه دار بشن
تا امروز هم خونه ما هستن احتمالا فردا برنشون
آخي دلم براي بچم ميسوزه آخه همبازي پيدا كرده بود
الان سه روزه كه نرفته مهدكودك
موندم فردا چطوري ببرمش مهدكودك؟
ما هيچ كسي رو تو اين شهر نداريم
جايي هم نميريم
اينه كه وقتي يكي مياد خونمون ني ني نازم خيلي خوشحال ميشه
حالا اگه اينا برن بدجوري مي خوره تو ذوقش
بعضي مواقع ميگه پام درد ميكنه كِِـمـِر بمال
منم براش يه كم كرم ميمالم و اونم ميگه خوب شد
اما پريشب اين كارو چند مرتبه تكرار كرد
و نصف شب هم بيدار شد و گريه كرد
هي مي گفت پام درد ميكنه
صبحش به بابايي گفتم ببرش دكتر
براش آزمايش نوشته و امروز بايد جوابشو بگيريم
خدا كنه چيزيش نباشه
البته دفعه قبلي كه رفته بود گفته بودند
كم خونه ،آهن بدنش هم كمه
خيلي نگران بودم كه خونشو ميگيرن گريه نكنه
بابايي گفت من گذاشتمش رو تخت
خودش آستينشو زد بالا و خوابيد رو تخت
الهي دورت بگردم مادر كه انقدر صبوري.
سه شنبه ۲۰/۱۱/۸۸ وقتی نی نی نازمو آوردم خونه متوجه شدم که چشمش قرمز شده
خیلی ناراحت شدم
آخه چرا وقتی رفتم دنبالش مسوول مهد کودک بهم چیزی نگفت؟
نی نی نازم خوابش برد وقتی بیدار شد کنار چشمش یه کم خون و چرک خشک شده بود
ولی ساعت ده که باباش از سرکار اومد
نی نی نازم گریه کرد و متوجه شدم به جای اشک از چشمش خون میاد
فوراْ شال و کلاه کردیم و بردیمش دکتر اون موقع همه مطبها تعطیل بود
مجبور شدیم ببریمش اورژانس بیمارستان
دکتر می خواست با تلسکوپ به چشمش نگاه کنه ولی نی نی نازم میترسید
به خاطر همین هم با چراغ قوه بهش نگاه کرد و گفت:من چیزی نمیبینم
دوتا قطره نوشت که بندازیم تو چشمش
خدا رو شکر خیلی بهتر شد
فردا صبح وقتی از مربی مهد پرسیدم چی شده؟
طبق معمول گفت من خبر ندارم
یکی دیگه از بچه ها هم چشمش عفونی شده بوده شاید از اون گرفته
یکی نیس بگه آخه احمق وقتی چشم عفونت میکنه ازش چرک میاد نه خون
این مدیر مهدکودک هم انگار مرده هیچ وقت خودشو نشون نمیده
آخه میدونه روزا کارمنداش چه گندی بالا میارن اینه که روش نمیشه آفتابی بشه
چهارشنبه عصر هم وقتی کیف نی نی نازمو نگاه میکرده متوجه شدم صبحانه نی نی دست نخورده تو کیفشه
دیگه واقعا خسته شدم
خواستم مهدش رو عوض کنم
ولی باباش میگه بذار برای بعد از عید
۱۴ فروردین
نی نی ناز من سکسکه کردن رو تجربه کرد
براش خیلی جالب بود
داشتیم با هم بازی می کردیم که متوجه شدم ساکت شد
تقریبا یک دقیقه
بعد گفت : ببین
و من متوجه شدم که اون داره سکسکه میکنه
چه احساس قشنگی
کاش میشد باز هم بچه شد و از همه چیز لذت برد
حتی سکسکه
روز اول مهد کودک با حسین دعواش شده بود
اون دست نی نی منو دندون گرفته بود
و نی نی ناز منم به گفته خودش گوش اونو گرفته بود
فکر میکنم به خاطر همین دعوا باشه که دیگه نمیخواد بره مهد
صبح ها که میذارمش مهد دنبالم گریه میکنه
کاشکی درست بشه
راستی امسال جشن تولدش رو دهم گرفتیم
آخه نبودم شیراز بودم تا اومدیم دو روز تاخیر افتاد
امیدوارم هزار ساله بشی پسرم
تولدت مبارک
اینم کیک تولد سه سالگی نی نی نازم

و اینا هم عکسایی که تو مهد کودک ازش گرفتن :



نیمه خرداد بود که دیگه نبردمش مهد کودک
یک هفته که باباش شیفت بعد از ظهر بود نگهش می داشت
هفته بعد هم من مرخصی می گرفتم
آخه تو تابستان میتونستیم دو ماه و نیم مرخصی بگیریم
ولی رئیس من بهم اجازه نداد
و فقط سه هفته اونم یه در میون رفتم مرخصی
قرار بود نیمه شهریور مهد کودک دانشگاه باز بشه
ولی دانشگاه دیگه با اون مهد قرارداد نبست
خدا خیرشون بده تازه از شهریور یادشون اومد باید بیفتن دنبال یه مهد کودک
اون موقع هم که همه مهد کودکا خودشون ثبت نامشونم رو انجام داده بودن
من هم مجبور شدم بچه رو بذارم شهرستان پیش مادر شوهرم
خدا خیرش بده که نگش داشت
ولی هفته آخری دیگه داشت ناز میکرد و منت سر می گذشت
پنج شنبه هفته قبل زنگ زد و گفت:
نی نی صبح که از خواب پا شده نمیتونه راه بره
خیلی نگران شدم
گفتم شاید ماهیچه هاش منقبض شده
گرمش کنید
چون جمعه کلاس داشتم نتونستم برم پیشش
شب باباش رفت شهرستان و بردش دکتر
دکتر واسش آزمایش نوشته بود و احتمال داده بود که روماتیسم باشه
امروز صبح رفته آزمایش
شما رو به خدا واسش دعا کنید که چیزیش نباشه
خدا رو شکر جواب آزمایش رو گرفتم
نی نی چیزیش نبود و زود خوب شد
خدا جون ازت ممنونم
به هیچ عنوان راضی نمیشه که بره مهد کودک
اصلا وقتی اسم مهد کودک رو میارم میزنه زیر گریه و میگه نمیخوام برم مهد کودک
بالاخره مهد کودک دانشگاه باز شد
ولی من نمیتونم راضیش کنم که بره مهد
چندتا از همکارها بهم زنگ زدن و گفتن مدیر مهد عالیه
اگه بتونی یه جوری ببریش اونجا
روز دوم خودش میگه ببریدم
دیروز بهش گفتم یکی از دوستام که اسمش خاله هست گفته علیرضا رو بیارین تا بهش جایزه بدم
خلاصه به هر زحمتی بود بردیمش
اما دم در مهد فهمید که کلاه سرش رفته
بازم با هزار دوز و کلک بردیمش تو
و تقریبا بعد از یک ساعت اول باباش و بعد هم من تونستیم
از دستش فرار کنیم
ولی خب خدایی نظرش در مورد مهد عوض شده
دیشب داشت اذیت میکرد
گفتم فردا نمی برمت مهد کودکا
گفت به بابام میگم نبردیم مهد![]()
الهی قربون نی نی برم انقدر مغروره
وقتی میخوره زمین یا یه اتفاقی واسش می افته
اصلا انگار نه انگار
اگه ما متوجه نشده باشیم که اصلا نمیگه هم چنین اتفاقی واسم افتاده
چند شب ژیش وقتی بابای نی نی از سر کار اومد خونه
نی نی گفت من میرم قایم میشم بابا بیاد منو پیدا کنه
بعد از گذشت ده دقیقه ای از این ماجرا هر سه توی آشپزخونه بودیم
بابای نی نی بهش گفت بیا بریم میوه بخوریم
نی نی گفت تو برو من میام
بعد به من گفت :
مامان بیا کارت دارم بابا نفهمه ها.
بعدش ابروشو بهم نشون داد و گفت وقتی رفتم قایم بشم خورد به میز
الهی بمیرم براش
قشنگ معلوم بود که خیلی درد کشیده.
دیشب هم خیلی پاهاش درد میکرد
اون فقط میگفت پام درد میکنه
منم براش پماد میزدم و ماساژش میدادم
یه دفعه گفت کاشکی گریه میکردم؟!
گفتم اگه گریه کنی خوب میشه؟
گفت :آره
منم گفتم خب گریه کن
اونم یه ۵ دقیقه ای گریه کرد و دیگه اصلا یادش رفت
الهی بگردم دور اون غرور مردونت نی نی مامان
الهي فدات شم مادر اون هفته وقتي نگات كردم
احساس كردم از هفته قبلي بزرگتر شدي
فدات شم مادر نميدونم آرزو كنم كه بزرگ بشي
يا دلم بخواد كه همين طور كوچولو بموني
آخه وقتي بزرگتر ميشي يه جذابيت خاصي كه الان نداري رو به دست مياري
و در عوض يه جذابيت گذشته رو از دست ميدي
من آرزو ميكنم ان شاا... هميشه سالم باشي
و دعا ميكنم كه خدا بهم كمك كنه تا توي تربيت موفق باشم